ميراث مكتوب- مير كرماني، يكي از شاعران خوشگوي صوفي مسلك سدۀ هشتم، زيسته دركرمان و از اقران عماد فقيه كرماني و خواجوي كرماني است كه اشعارش با تلاش فاضل ارجمند، سيدعلي ميرافضلي از منابع خطي استخراج و منتشر شده است.1 اين نخستين كاري است كه در راه احياي ديوان مير صورت گرفته، اميد كه بعدها نسخۀ خطي ديوانش ــ كه تا همين اواخر موجود بوده ــ يافت شود تا بتوان تصويري روشن از فضاي ذهني او به دست آورد. در اين نوشته منبعي بسيار ارزشمند از اشعار شاعر معرفي مي شود كه به تازگي به دست آمده و نقش تكميلي پژوهش پيش گفته را ايفا مي كند.
مهمترين مآخذي كه در شاعران قديم كرمان براي استخراج اشعار ميركرماني استفاده شده، به ترتيب تعداد ابيات چنين است:
مجمع الشعراي سالار نسخۀ 530 سنا (سدۀ نهم هجري): 338بيت
مجموعۀ اشعار محمود شاه نقيب (827ق): 298 بيت
مونس العشاق و تحفةالآفاق سليمان قونوي (860ق): 108 بيت
جنگ اسكندرميرزا تيموري (813ـ814ق): 84 بيت
مستخرجات اشعار مير در يادداشت هاي عباس اقبال: هشتاد بيت
مجموعۀ سليمانيه (763ق): 32 بيت
تاريخ عصر حافظ قاسم غني (1322ش): 26 بيت.
و منابعي چون مونس الاحرار محمدبن بدر جاجرمي، انيس العشاق رامي، تذكرة الشعراي دولتشاه سمرقندي، ديوان البسه، تذكرةالخوانين، عرفات العاشقين بلياني و حافظ نامۀ عبدالرحيم خلخالي كه هر كدام يك تا دوازده بيت از شاعر مورد گفتگو را در خود جاي داده است.2 پژوهشگر شاعران قديم كرمان بعدها به دو منبع پيش از سدۀ نهم دست پيدا كرد كه در اولي (انيس الخلوة ملطيوي، نسخۀ اياصوفيا) هشت غزل و در دومي (سفينۀ اشعار سدۀ نهم دانشگاه تهران به شمارۀ 2979) يك غزل تازه از مير وجود داشت.3
چنانكه مي دانيم، از ديوان او تا عصر حيات غني و اقبال نسخه اي از سدۀ هشتم در تملك مرتضي نجم آبادي بوده، شامل هشت هزار بيت قصيده، غزل و دو مثنوي. سعيد نفيسي مدتي اين دستنويس را در اختيار داشته و نسخه اي از آن برداشته بوده كه اكنون نه از اصل دستنويس خبري هست و نه از نسخۀ نفيسي.4
اطلاع ديگر راجع به ديوان او را اوحدي بلياني در سدۀ يازدهم هجري داده در تذكرۀ بي نظير خود موسوم به عرفات العاشقين، آنجا كه گويد: «ديوانش را ده هزار بيت وقتي ديده ام.»5 در پژوهش مزبور هيچ اشاره اي به منبعي ارزنده از اشعار مير، يعني خلاصةالاشعار تقي الدين ذكري كاشاني نشده است. طبق ديباچه اي كه از اين تذكره در چندين نسخه از مجلدات مختلف آن باقي است و نگارندۀ آن نام شاعراني را كه در ركن هاي مختلف كتاب بدان ها پرداخته ذكر مي كند،6 در ركن دوم احوال و اشعار اميرمحمد كرماني ثبت شده است. اين قضيه با آنكه نسخه اي از ركن دوم خلاصةالاشعار در اختيار نداشتيم، شايستۀ ذكر بود،چرا كه نشان مي دهد به غير از اوحدي بلياني كه ديوان شاعر را در هند يا شيراز ديده، تذكره نويس كوشاي معاصرش در بلاد مركزي ايران- تقي الدين كاشاني- هم از اشعار او منبع يا منابعي در اختيار داشته است. خوشبختانه اين بخش از تذكرۀ تقي كاشي در نسخه اي آشفته كه بيشتر قسمت هايش به خط مؤلف و پيش نويس (مسوّدۀ) او به شمار مي رود، اخيراً در كتابخانۀ چشمۀ رحمت هند يافت شده است. اين دستنويس را به تازگي در ميان لوح هاي فشرده اي كه مجمع ذخائر اسلامي از چند كتابخانۀ كوچك شبه قاره تهيه كرده و به ايران آورده، يافتم كه كشف مهمي است.7
تقي كاشاني در بخش احوال شاعر مهمترين اطلاعاتي كه مي دهد، منحصر است به عرضۀ نام و لقب او، بهاءالدين محمد، كه تقريباً كسي بدان اشاره نكرده است. همچنين اينكه وي مريدِ شيخ ابوالبركات تقي الدين علي دوستي سمناني است و ساختن داستاني جعلي در عشق او به بنّاپسري سمناني و مرگ محبوب در آخر و ديگر ماجراها. اين داستان ها جدا از آنكه نمي دانيم ساختۀ ذهن تقي كاشي است يا هم روزگاران او، يك نكته را در روانشناسي سلوك فاضلان عصر صفوي نشان مي دهد و آن طيّ مراحل عشق است از مجاز به حقيقت كه خود بحثي ديگر است و ربطي به نوشتۀ ما ندارد.
نكتۀ مهم ديگر در اين باره، اشاره به ديوان مير در اوايل عصر صفوي، يعني سدۀ دهم و يازدهم قمري است، آنجا كه تقي گويد: «ديوانش قريب به شش هزار بيت هست، تمامْ حقايق و معارف» و نيز «... ديوانش در ميان مردم متعارف نيست». از تاريخ درگذشت او البته هيچ اطلاعي از خلاصةالاشعار بدست نمي آيد، چون تقي صادقانه نوشته است: «و تاريخ وفاتش معلوم نيست.» اما مهمترين بخش تذكرۀ تقي دربارۀ مير، همانا گزينش اشعار اوست كه از نظر حجم، در ردۀ سوم پس از مجمع الشعرا و سفينۀ محمودشاه نقيب قرار مي گيرد. تقي از مير 194 بيت در 86 فقره گزينش كرده كه 151 بيت آن نويافته به شمار مي رود و بسيار ارزشمند است.8 در ادامه پس از تصحيح مدخل «ميركرماني» از تذكرۀ كاشي، به چند منبع ديگر از اشعار ميركرماني كه در اين اواخر به دستم رسيد، ذيل يك «پيوست» اشاره مي كنم، شايد به كار آيد.
ذكر مير كرماني:9 نام او محمدست و لقب بهاءالدين و تخلص مير. از كبار مشايخ اهل كرمانست. عالم بود بعلمِ ظاهر و سخنگوي در دقايق علوم و حقايق آثارو در غزل طبعش خالي از همواري نيست و سخن را صوفيانه و بلند مي گويد. اگرچه ديوانش در ميان مردم متعارف نيست، اما سخن او در رسايل فضلا مسطور و مذكورست. ديوانش قريب به شش هزار بيت هست، تمامْ حقايق و معارف و در علوم باطني مريدِ شيخ العارف ابوالبركات تقي الدين علي الدوستي السمناني است كه او از اصحابِ شيخ ركن الدين علاءالدوله است كه منقولست كه شيخ علاءالدوله مكرر مي گفته كه من در اعتقاد، تابعِ عليدوستي ام كه مي گفت: يا شيخ! تجلي ذات را چنان دانسته ام كه سالك در وقتِ تجلّي صورتي ادراك مي كند آن تجلّي صورتي نباشد و حق تعالي را از اين صورت منزّه بايد داشت، اما آنرا تجلّي حق بايد دانست ،چنانكه موسي عليه السّلام از درخت شنيد «انّي انا لله»، هر كه گويد خدا درخت بود، كافر شود و هر كه گويد اين سخن نيست هم كافر شود. پس تجلّي صوري را بدين نوع اعتقاد بايد كرد و درين سخن شيخ علاءالدوله او را ثنا گفته و اين معني را از وي پسنديده داشته.
اما امير در بدو حال بطريق تجارت با اموال بسيار بطرف خراسان افتاد و در شهر سمنان بر بنّاپسري مخطّط عاشق شد و دران شهر ساكن گشت و در محلّۀ آن پسر مسجدي وسيع طرح كرده آن پسر را بانيِ آن مسجد گردانيد و انواع رعايت و تلطّف همه روزه نسبت به ايشان مي كرد و انعاماتِ زياده از حد به تقديم مي رسانيد تا آنكه مسجد (؟) بعد از سه سال تمام شد و هرچه داشت، صرف شده بود،آخرالامر مير ساكنِ آن مسجد شد و با هيچكس سخن نمي گفت و اختلاط نمي كرد، مگر با آن پسر. و پسر نيز دايم الاوقات در ملازمتِ مير مي بود،اما آنجا كه استغناي حسن باشد، بمجرّدِ عشق بازيِ مير قانع نبود و از اطراف و جوانب، ديگران را نيز مسخّر عشق خود ميساخت و كمندِ دلربايي در گردنِ شوريدگان بيابانِ هوس مي انداخت و به آخرِ كار با جواني زيباطلعت از ملازمانِ حاكم آنجا سر و كاري آغاز نهاد و او نيز بِه غَلباتِ عشق درافتاده و هر دو با هم درساختند و آنجا كه بي وفايي معشوقان مي باشد آن پسر از مير فراموش كرده و مدتي مديد سيد را نديد. مير ازين حالت بسيار پريشان گرديده ،سراسيمه و سودازده شد و باين مضمون رباعي سيدعلي همداني مترنّم گشت:
دلتنگم و ديدار تو درمانِ منست بـيرنگِ رخـت زمـانه زنـدانِ منست
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تنـي آنچ10 از غم هجران تو بر جانِ منست
القصّه، هرچند مير زاري از حد گذرانيد و لباس شكيبائي بدست جزع چاك گردانيد، هيچ فايد نكرد. روزي دران مسجد بي طاقت شده، روي بر خاك ماليد و بنوعي كه كس را طاقتِ استماع نبود، بناليد و آن پسر را نفرين كرد. اتفاقاً تير دعاي آن سيد رنجور بهدفِ قبول رسيده آن پسر دران چند روز از بالاي بامي افتاد و هلاك شد.
شعر
چو حُسنت را پديـد آمد كمالي كمالت را پديـد آيـد زوالـي
يقين ميدان كه ذاتِ لايزالست كمالي كان منزّه از زوالست
اي عزيز! اين سخن بر اهل بينش روشن و مبرهن است كه مجرم جفاجوي را از مكافات ببايد انديشيد و از عقوبتِ آن ياد بايد كرد. چه، اگرچند روزي ترّقي از مراتبِ عشرتِ اين دنيا[ي] فاني دست دهد و در آزارِ همگنان كوشد در آخرت تنزّلِ درجات عشرت ميسّر گردد و بعذابِ ابدي مكافات يابد، بلكه همان درين عالَم اگر چند روزي گل مراد چيده در چمنِ عزّت بر مسندِ عشرت نشسته و در خواريِ ديگران كوشيده، آخرالامر در زاويۀ خواري و ناكامي منزوي خواهد گشت و از تيغ جفاي انتقام روزگار مخذول خواهد شد. چنانچه آن پسر با آن سيّد صالح غدر انديشيد و از وي بي سبب دوري گزيد، لاجرم بطريقِ مكافات المي به وي رسيد كه هيچ طبيبي علاجِ آن نتوانست كرد. و نيز ممكن نيست كه كسي از ساغرِ ستمكاري جرعه اي نوشد كه بخمارِ بلا مبتلا نگردد و محالست كه كسي در چمنِ اعمالْ نهالِ بيداد نشانَد كه ثمرۀ عقوبت و عذاب برندارد.
شعر
ابلهي را كه تخم حنظل كاشت طمعِ نيشكر نبايد داشت
اما مير بعد از فوت آن پسر به دايت شيخالعارف ابوالبركات تقي الدين علي دوستي السمناني از عشق مجاز بحقيقت رجعت نمود و مدت هفت سال از صومعۀ شيخ بكسبِ علوم حقيقي اشتغال نمود و بعد از آن از شيخ اجازه طلب كرده به وطنِ مألوف خود رجوع كرد و دران ديار مي بود و معني كه در خاطر ايشان پرتو [مي]انداخت ،آنرا به زيورِ نظم درآورده در نظر عارفين جلوه مي داد تا آنكه بحكمِ «كل شيء هالك الّا وجهه» وديعتِ جان بقابضِ ارواح داد. و تاريخ وفاتش معلوم نيست.
انتخاب [اشعار]
[1]*
اي ديــده در فــراق تـو جانـم عذابـها از من متاب روي كه يابي ثوابها
سوزد دلم ز گريه، نگردد ز حالِ خويش فريـاد از آتشي كه نميـرد بآبها
[2]*
تا زلـف تـو زد در دل مـن آتشِ سـودا شد داعيۀ وصل توام سرّ سويدا
ما واقعۀ خويش چه حاجت كه نويسيم زلف تو دهد شرح پراكندگيِ ما
[3]*
اي عشق رخـت ريخته خـونِ جگـرِ مـا دريـاب كه نـاگـاه نيــابــي اثــرِ ما
اين شـرط وفـا نيست كه از درد فـراقت ما بيـخبـريـم و تـو نيابـي خبـرِ مـا
شرطست كه جان در سر كوي تو ببازيم11 فـردوسِ بـريـن را نبـود قـدرْ بـرِ ما
سيـم و زر مـا اشـك رخ ماسـت وليكن كامي نشود حاصل ازين سيم و زرِ ما
اي محتسب از لذّت مستيت خبر نيست زان در نظـرت عيـب نمايـد هنـر ما
گفتـم كه بـده كامِ دلِ ميـر، لبش گفت بيهـوده طمع كـرد مگس در شكرِ ما
[4]*
هـواي گلـي هست در سـر دلـم را كه دستي بـرو نيست بادِ خزان را
[5]*
ساقي بيار باده و مستم كن آنچنان كز خود بيهچ حال نباشد خبر مرا
من مرد زهد و توبه و پرهيز نيستم شيخ محله پنـد مـده گو دگر مرا
[6]
طريق عشق ميسر شد اهل معني را كه التفات نكـردند ديـن و دنيـي را
ز حُسن روي تو بي بهره اند بيخبـران تمتّـع از رخ زيبـا نبـاشـد اعمـي را
بدورِ حُسن تو ديوانـگي عجب نبـود كند جمالِ تو مجنون هزار ليلي را12
[7]
اگـر تمــوّج دريـــاي ديـــده ام اينـست كه التفـات نمايد فـرات و جيحون را؟
ز حُسن صورت ليلي كسي كه آگه نيست عجب نباشد اگر منكرست مجنون را13
[8]
اي آتش سودايـت افــروختــه در دلـها وي از لب جانبخشت آسان شده مشكلها
گر عكس رُخت روزي بر روي زمين افتد خورشيـد بجـاي گُل بيـرون دمد از گِلها
از شـوق سـر زلفـت عشّــاق سراسيـمـه آشـوب و پريشانـي دارنـد ز حاصلها
در بحر غمت غرقم زانسان كه نبيند كس اجزاي وجود من ديگر سوي ساحلها
جان در تـن من بي تـو آرام نمـي گيــرد تـا شـد گــره زلفت آرامـگه دلـها14
[9]*
گر بود پيش ازينم هر روز آرزويي چون چهرۀ تو ديدم از دل برفت آنها
[10]
اي در پنـاهِ مـاهِ جمـال تو آفتـاب وي در حمايتِ سر زلف تو مشك ناب15
عشق تو شد مقيم دل دردمند من آري مقيـمِ گنـج بـود منـزل خـراب*
[11]*
اي خوشه چينِ خرمن حُسن تو آفتاب وي زيـردست نافـۀ زلـف تو مشك ناب
دل را بهيـچ روي اميـد نجـات نيست زان زلف عنبرين كه طنابست در طناب
[12]*
آن سرو نازنين كه دل آرامگاه اوست خورشيد سايهپرورِ زلف سياه اوست
[13]*
دلم ستايش بالايِ سـرو دارد دوست كه در سـرم هـوس وصل سـرو بالائيست
خلافِ عقل بود ديده بستن از رويت چرا كه ديدن روي تو خوش تماشائيست
[14]*
كس ندانم كه در ايام تو شيدايي نيست مگر آنكس كه نصيبيش ز بينايي نيست
با چنين چهـرۀ زيبا كه تو داري امـروز در جهـان كار به از كارِ تماشايي نيست
[15]*
سرو سهي، اگر بحقيقت نظر كني در سايـۀ حمــايــتِ ســـروِ بلنــدِ اوست
عاشق تفاوتي ننهد سرو16 نوش را كز دستِ دوست هرچه ستاند پسندِ اوست
[16]*
خورشيد در حمايت روي نگار ماست عنبر غلام سنبل مشكين يار ماست
ما سـر بـر آستانۀ طاعـت نهـاده ايـم كانچ17 اختيار يار بود اختيار ماست
[17]*
مرا بهشتِ برين بي رخ تو در خور نيست كه جز وصال توام آرزوي ديگر نيست
كمال حُسـن تـو گفتـم بعقـل دريـابـم ولي بكنه جمال تو عقل رهبر نيست
[18]*
صيـت حُسن تـو در اطـراف جهـان افتـادست وآتش عشـق تو در پير و جوان افتادست
نقد جان چيست كه در راه غمت18 صرف كنم بر سر كوي تو جان بر سرِ جان افتادست
[19]*
ز استماع كلامي كه ذكر دوست دروست بجاي جامـه درنـد اهل عشق بر تـنپوست
ز ... ... جــانــان رسيـــده ام جــايـــي كه هر نفس كنم انديشه كين منم يا اوست
[20]*
درازدستي باد صبـا تمـاشـا كـن كه چون دران سرِ زلف تو پيچ و تاب انداخت
گهي كه طرّۀ طرّار تو پريشان شد دل شكستـۀ شهـري در اضطــراب انـداخت
[21]
گل چيست كه در مرتبۀ روي تو باشد يا مشك كه در معرض گيسوي تو باشد
خورشيد كه سلطان سراپردۀ حُسنست در حسرتِ آنست كه هندوي تو باشد19
[22]*
جفاي لشكريان سهل باشد آنكس را كه ترك ديدن سلطان نمي تواند كرد20
[23]*
ز كوي عشق ز ميخانۀ محبت دوست گمان مبـر كه كسي هوشيـار بازآيد21
[24]*
بهشت را برِ عاشق چه اعتبار بود؟ بهشتِ اهل حقيقت حضورِ يار بود
جفـا و جـور كشيـدن تفـاوتـي نكنـد بناي عهدت مودّت گر استوار بود
اگر ز شوق تو چشمم مدام خون گريد هنـوز روي ملاقـات شرمسار بود
[25]*
بي حلقۀ زلفت دل، بي ديدن رويت جان يكدم نبود خرّم يك لحظه نياسايد
[26]*
دل ز جـان برداشتن شرطست در ميـدانِ عشـق وانكه دل بر جان نهد كي مردِ اين ميدان بود؟
گـر تـو برگشتــي و دل برداشتــي از دوستــان مهـربـانان در وفــا كوشنـــد تا امــكان بـود
مير اگر در وصف حسنت ده زبان شد دور نيست چون معانـي جمـع گـردد شاعـري آسان بود
[27]*
موافقت نبود در ميان عشق و سلامت كه هوشياري [و] مستي خلاف يكدگرند
[28]
بـــــي روي دلارام دل آرام22 نــــدارد مسكيـن دل آنكس كه دلارام نــدارد
گفتم كه كنم وصف جمالت خردم گفت كاري مكــن آغــاز كه انجــام نـدارد
از حاصـل عمـرش نبـود هيـچ حياتــي آنكس كه مـي عشق تو در جام ندارد
شيريــن نشـد از شـربت ايّــام مرا كام ناكامي و تلخيست جهان، كام ندارد23
[29]*
روزگاري جانـم از ديـدار جانـان شـاد بـود يارب آن دولت چرا چون عمر بي بنياد بود؟
آهِ [من] گر بگذرد ز ايوانِ كيوان دور نيست كانچه با من كرد گردون سر بسر بيداد بود
[30]*
طالب وصل تو از تيغ نمي آيد شد (؟) عاشق روي تو جان رقص كنان مي بازد
[31]*
اين نسيم عنبرافشان از گلستان مي رسد يا ز چينِ سنبل مشكين جانان مي رسد؟
گر نخواهد ور براند چاره جز تسليم نيست من مطيعم امر او را تا چه فرمان مي رسد
[32]
فـراق روي تو آن داغ بر دلـم ننـهاد كه خامۀ دو زبان شرح آن تواند داد24
ز آه و نالۀ من سنگ را بسوخت جگر ز سوز سينۀ من نـرم شد دل فـولاد*
گهي ز شوق جمال تـو مي كنم زاري گهـي ز درد فـراق تو مي كنـم فرياد*
[33]*
حبّـذا بادي كه خاك كـوي جانان آورد يا نسيمي زان سر زلف پريشان آورد
قاصدِ فرخنده ديدارِ مبارك پي كجاست تا پيام يوسفِ مصـري بكنعان آورد؟
[34]*
از درونم نفسـي ياد تـو بيـرون نرود فكر ليلي ز دلِ خستۀ مجنون نرود
تا ز جانم رمقي باشد و از جان اثري دلم از دايـرۀ عشـق تو بيرون نرود
[35]
ز رشك قدّ تو سرو سهي شكسته شود ز شرم روي تو گل در چمن فرو ريزد
اگـر شبـي گـذرد باد بــر سـر زلفـش هـزار نافـۀ مشك ختـن فـرو ريزد25
[36]*
همه حقيقت محضست عشقبازي من گمان مبر كه درو بوي از مجاز بود
[37]*
تمام اهل جهان را كني مراد مهيّا بِيك كرشمۀ احسان اگر رضاي تو باشد
[38]
سنبل چـو سـر زلـف تو دلبنـد نباشد شيريني ياقوت تو در قند نباشد
شوريده دلي نيست درين دور كه او را تا سلسلۀ زلف تو پيوند نباشد26
[39]*
گر آفتاب رويت بر آفرينش افتد هر ذرّه اي ز عالم بدر منير باشد
باشد غمت چو شادي در عين دلپذيري هرگز غمي شنيدي كان دلپذير باشد
[40]*
مـه چـون لـب لعـل تو گهـربـار نـدارد خورشيد هم اين گرمي بازار ندارد
بازآي كه خُلق و كرم آنست كه محبوب از صحبت دلسوختگان عـار ندارد
[41]*
روا نباشد اگر خونِ بيگنه ريزند وليكن ار تو اشارت كني روا باشد
بجهـد ما نشود آرزوي ما حاصل عنايت تو مگـر دستگيـر ما باشد
[42]*
هر دم لب شيرينت سـوز دگر انگيـزد هـر روز غم عشقت خون دگري ريزد
آنكس كه بصر دارد از روي تو نشكيبد وانكس كه خبر دارد از قيد تو نگريزد
[43]*
بكنايت سر زلف تو مرا مي گويد كه پريشاني من صورت حال تو بود
[44]*
بر من دل سختت نكند رحم عجب نيست كس مهرگيا ديد كه از سنگ برآيد؟
[45]
گهگه بسوي احسان شوي (؟) شكستگان بين27 درياب هر كه باشد احسان زيان ندارد28
[46]*
حيف است كه محبوس بود در قفس تن جاني [كه]29 فداي قدم يار [توان كرد]30
گـر بي گنهي خـونِ من خسته بريزي بر جـرم خود و لطف تو اقـرار توان كرد
مستِ مـيِ لعلِ لـبِ شكّـرشكنـت را ... ... انكـرد كــه هشيــار تـوان كــرد
[47]*
رونق روي تو لاله زار ندارد زينت حُسن تو نوبهار ندارد
هيچ نيرزد دلي كه عشق نورزد هيچ ندارد كسي كه يار ندارد
[48]*
[دلم] بمملكت عالم التفات نكرد ولي ز بهر وصال تو جانسپاري كرد
[49]*
دامن زلف دلاويز برافشان سحري تا همه روي زمين نكهت عنبر گيرد
[50]*
اي كه بويـي از سر زلفت بعنبـر داده اند عكسي از رويت بخورشيد منوّر داده اند
نسخه اي از صورت خوبت بجنّت برده اند قطرهاي از چشمۀ نوشت بكوثر داده اند
از سر زلـف تو ...31 در جهان افكنـده اند وز لب شيرين تو طعمي بشكّر داده اند
[51]*
نشان عشـق حقيقـي كسـي تواند داد كه از صلابت شمشيـر و دار نگريـزد
چنان محبت جانان نشست در دل مير كه گر برآردش از جان دمار، نگريزد
[52]
وقت آنست كه مستان رهِ بستان گيرند مطربـان لهجۀ مرغـان خوش الحان گيـرند
لعبتانِ چمـن از چهـره گشاينـد نقـاب بلبــلان نعــره زنـان راه گلستـان گيـرنـد
صبحـدم باد صبا چون دم عيسي گردد كشتگان هر نفس از نكهت او جان گيرند32
[53]*
اي برقِ گرم رو گذري كن بكوي يار وي باد صبحدم قدمي نه دران ديار
... ز سـوز سينـۀ احبـاب كـن بيـان رمـزي ز آه و نالۀ عشّـاق عرضه دار
[54]*
اي باد اگر كني گذري سوي آن نگار پيغــام مــا بــرو بــر و پيغـم او بيـار
بردار پـرده از رخ چون ماه خويشتن تا بي دلان كنند همـان لحظه جان نثار
مـن بر اميـد وعـدۀ ديــدار منتظــر ليلـي نشسته فارغ و مجنـون در انتظار
آبم ز سر گذشت و بپايان رسيد عمر عاشـق ميـان غـرقه و معشـوق بر كنار
در آرزوي ديـــدن آن نوبهــــار دل بـارم33 ز ديده اشك چآو بـاران نـوبهار
گويـي بگوش خسرو خوبـان نمي رسد اين سوزهاي سينه و اين ناله هاي34 زار
ميـرو (!) نمي توانـد مِن بعـد دم زدن كيـن درد هجـر دوست برآرد ازو دمـار
از پاي انـدرآمد و از دست شد كنون در ديده آب حسرت و در دل هواي يار
[55]
كمال عشق بجايي رسيد و شوقِ وصال كه خامۀ دو زبان عاجز آمد از تقرير35
[56]
وصل تو چون دست داد ملك جهان گو مباش لعل تو چون حاصلست جوهرِ جان گو مباش36
[57]*
گر مطّلع شوي كه فراقت چه مي كند ديگر ز كس دريغ نداري وصال خويش
[58]*
من آن نيم كه شكايت كنم ز بيدادش هزار جان گراميّ من فدا باشد
چگونه صبر ميّسر شود مرا ز كسي كه يكدم از دل تنگم نمي رود يادش
[59]*
اي سراپاي وجود تو بزيبايـي فـاش صورتي خوشتر ازان نقش نبندد37 نقّاش
زلف دلبند گره بر گرهش آتش پوش لعـل جانپـرور شكّرشكنش گوهـرپاش
[60]*
بويي گرفته از سر زلف تو مشك ناب شوري فتاده از لب لعل تو در نمك
[61]
كمال حسن بجايي رسيد و شوق وصال كه شد ز شرح و بيانش زبان ناطقه لال38
[62]*
اي ز سر زلف تو سلسله بر پاي دل وي سر كوي غمت منزل و مأواي دل
آرزوي لعـل تو در همه اركانِ جان و آتش سوداي تو در همه اجزاي دل
[63]*
دل آرامي نـدارد بي دلارام نگيــرد بـي دلارامـي دل آرام
ارادت كم نمي گردد به بيداد جفاي دوست اعزازست و اكرام
[64]*
همان زمان كه دلم در كمند عشق افتاد ز دام محنت دُنيي و آخرت جَستم
[65]*
نه چنان سير گشتم كه نجات اميد دارم چه كنم چه چاره سازم كه بجان رسيد كارم
دگري اگـر شكايـت ز بلاي عشـق دارد مـنِ دلشكسته بـاري همـه شكـر مي گـزارم
مرض مرا چه حاجت بمعالجت كه بي تو نه اميـد تنـدرستــي نـه سـر حيــات دارم
[66]
باز آي كه آمد بلب از شوق تو جانم باز آي كه عشق تو به از ملك جهانم
افسوس كه از عمر گرانمايه شمارند ايّـام فراقـت كه بحسـرت گذرانــم39
[67]*
لاف محبت تو مرا مي سزد كه من هم پاك اعتقادم و هم پاك گوهرم
شوريده ام بظاهر و مجموع حكمتم ديوانه ام بصـورت و عقـل مصـورم
[68]*
حذر ز نالۀ دلسوز [درد]مندان كن كه در جهان زند آتش تضرّع مظلوم
[69]
ما دامن محبت دلبر گـرفته ايم وز هرچه غيـر اوست نظـر برگرفته ايـم
ما كشور قناعت و اقليم عافيت بي زخم تيغ و زحمت لشكر گرفته ايم40
[70]*
من آن نيم كه ز روي تو چشم بردارم وگر كُشند بتيغ و كشند بر دارم
غـم تــرا كه غلامـي او كنـي شـادي بهر بها كه فروشند من خريدارم
من شكسته كه بيمارم از فراق رخت ز غمـزۀ تو اميـد عيادتي دارم
خيال بين كه مرا در دماغ شد پيـدا كه آرزوي عيادت بود ز بيمارم
[71]*
خوشست قطع بيابان ز اشتيـاق حرم تفاوتـي نكنـد زخم اگر بود مرهم
وجود من نفسي نيست خالي از يادت كه دوستي تو آورده ام ز كتم عدم
[72]*
نه شكيب آنكه يكدم رخ آن صنم ببينم41 نه مجال آنكه با او بمراد دل نشينم
چو اسيـر قيـد او شد دلـم از سر ارادت دگري نميتوانم كه بجاي او گزينم
[73]*
اي باد اگر تواني در كوي او گذر كن وان آرزوي جـان را از حال ما خبـر كن
با او بگـو كه جانم آمد بلب ز شوقت آخر بچشم رحمت در حال من نظر كن
اي آفتاب تابان از سوز من بينـديش وي مـاه مهـربانـان از آه مـن حـذر كن
[74]*
باد بهـاري شكست رونــق مشـك ختـن راه گلستان گرفت بلبل شيرين سخن
موسم محنت گذشت نوبت شادي رسيـد وقت بهارست خيـز خيمـه بگلزار زن
وقت نشاطست و عيش عيب مكن گر بود مـردم هشيـار را مجلس رندان وطن
[75]*
دلا بكوش كه بيـرون جهـي ز دام جهـان چرا ز حـرص جهـان گشته اي غـلام جهان
بجز ندامت و حسرت بـرون نخواهـي بـرد اگـر چنـانكــه بـدسـت آوري تمـام جهـان
گمان مبـر كه امـان يابـد از خمـار اجـل كسي كه نوش كنـد جرعـه اي ز جام جهـان
بـحـال خويشتنت يك نفس رهــا نكنــد چنيـن كه توسن نفس تـو گشت رام جهـان
جهـان بكـام كسـي باشــد از ره تحقيـق كه ملتفــت نشـود همــتش بــكام جهــان
هـرآنكه روي دل از همت جهـان پيچيـد ز روي عقــل بــود ســرور گـــرام جهــان
تو فكـر هـول قيامـت نمي كنـــي زانـروي نشسته[اي] همـه عمـر از پـيِ قيـام جهـان
ضرورتـست جهـان را ز دل بــرون كردن كه دل دريـغ بـود گـر شـود مقــام جهــان
تو شاهبــازِ جهــانــي ولـــي نمي داني كه چون خلاص دهي خويش را ز دامِ جهان
عـروس وار ربـايــد دلـت بعــارض و زلف ازان سپيـد و سياهست صبـح و شام جهـان
كسي كه شوقِ جهان آفرينش از خود برد محقّقست كه هــرگــز نبــرد نــام جهــان
بهيــچ روي نيــابــي حلاوتــي ز حيات ز بــوي حــرص تــو تا پُر بـود مشام جهان
دمـي جـدا نشـود پايـت از ركاب هــوس چنيـن كه بر سـر خـود كـرده اي لگام جهان
تـرا كه تيغ اجـل چـون شتـر كنـد قربان چه سـود ازانكــه بدستت بـود زمـام جهـان
مــدام بي خبــر از كار آخــــرت باشـــد بداختـري كه كنـد مستـي از مـدام جهــان
چو ميــر اگر نتواند كسـي قنـاعت كـرد كشـد هـزار مـذلّت ز خـاص و عـام جهــان
[76]*
اي گل بستان خوبـي روي تـو طاق ايـوان جمـال ابـروي تـو
هر پريشـانـي كه در ايـام بـود جمع شد در حلقۀ گيسوي تو
فتنه انگيزي و شوخي در جهان هسـت كار غمـزۀ جادوي تـو
[77]*
دلم شد نقد عشقت را خزينه ازان كردم مقامش صـدر سينه
قلـم گر قصّـۀ شوقـم نويسـد نگنجد شرح آن در صد سفينه
سر پيمان شكستن گر نداري چرا من مهـر مي ورزم تو كينه
[78]
دمي نمي گذرد بر من مشـوش حال كه خـون دل نـدود در كنارم از ديده
اگر گهي نظري كرده ام بغير رخش كنون ز خجلت او شرمسارم از ديده42
[79]
شادي چگونـه گـردد گرد حوالـيِ دل كز عشق هر دم او را دردي بود حواله
گر من گناه كارم سهلست، عفو گردان پيش كمال لطفت جـرم هــزارساله43
[80]*
دل ز جان بر كن اگر صحبت جانان طلبي رنج ظلمت كش اگر چشمۀ حيوان طلبي
[81]*
مرد ميدان محبت نتواني بودن اگر از تير غم و تيغ ستم پرهيزي
[82]*
اي از فـروغ روي تو خورشيـد آيتـي حسـن و ملاحـت تـو نـدارد نهـايتــي
هرجا كه باد نكهتِ زلفـت بتحفه بُرد معمـور خطّه اي شـود و خـوش ولايتي
از دست جور نرگس خونريز مست تو كس نيست در جهان كه ندارد شكايتي
[83]
اسير بنـد كمنـدت سرِ سريـر نـدارد كه بندگي تو [خوش]44تر هزار بار ز شاهي
غم تو در دل مجروح من نهفته نمانَد چرا كه مردم چشمم بخون دهند گواهي45
[84]
من در كمند عشقم فارغ ز دين و دُنيي فرهاد و لعل شيرين مجنون و روي ليلي
گفتم كه زهد ورزم عشقم نداد رخصت رفتـم كه عشقبازم عقلـم نـداد فتـوي46
[85]*
اي صورت خوبت صفت لطف الهي بر قدرت حق داده جمال تو گواهي
[86]*
وله في القطعه
هر كه از خـود بازگويـد تا ستايـد خويش را نيست جز كون خري گر بوعلي سينا بود
وانكه دايم وصف جاه [و] اعتبـار47 خود كند در حماقـت بي بدل در جهل بي همتا بود
وانكه تحسين كلام نظـم و نثـر خـود كنـد ژاژ خايـد گـر حديثـش لـؤلـؤ لالا بـود
وانكه را عُجـب و تكبّـر شـد مصوّر در دمـاغ در جبيـن او نشـان اصـل بـد پيـدا بود
سر مپيچ اي خواجه از لطف و تواضع كين صفت كـار صاحـب دولَتـان عاقـل دانـا بــود»
پيوست: چند منبع ديگر از اشعار مير كرماني
الف. در موزۀ بريتانيا نسخه اي سفينه اي به شمارۀ 4110.or نگه داري مي شود كه مرحوم نذير احمد در چند مقاله، اشعاري از شاعران قديم هند و غزليات حافظ در آن را مورد بررسي قرار داد. به تحقيق عارف نوشاهي بعدها مشخص شد كه اين دستنويس، نسخۀ ديگري از سفينۀ سيف جام هروي موسوم به مجموعۀ لطايف و سفينۀ ظرايف است كه در سالهاي پيش از 803 و 804ق در هندوستان تدوين شده است.48 از اين سفينه دو نسخۀ خطي شناخته شده كه يكي همان نسخۀ بريتانياست و ديگري نسخۀ دانشكدۀ كابل كه اينك در پاكستان محفوظ است. تصوير هيچ يك از اين دو دستنويس در ايران وجود نداشت تا همين اواخر كه به لطف دوست و سرور ارجمند و فاضل، آقاي بهروز ايماني، عكسي رنگي از نسخۀ بريتانيا به دست آمد و اشعار شاعراني مانند ميركرماني در آن بررسي شد. چهار غزل از مير در مجموعۀ لطايف (برگ هاي 291a-290b) هست با اين توضيحات:
ـ من در كمند عشقم فارغ ز دين و دُنيي فرهاد و لعل شيرين، مجنون و روي ليلي
اين غزل در منبع ما هشت بيت دارد حال آنكه در شاعران قديم كرمان (ص 464ـ 465)، براساس مجمع الشعراي دوري هروي، صورتي نه بيتي دارد با اختلافاتي در ضبط ها (براي آگاهي از نسخه بدلها به تصوير نسخه كه خواهد آمد مراجعه شود). اين غزل در منبع بعدي اين بخش نيز آمده است.
ـ اي آنكه چشم مستت زد راه زهد و تقوي در روزگار زلفت شوريدگيست49 اولي
بــر حــال مـن نخنـدد وز آهِ من نتـرسـد زلفـت بهيچ صورت چشمت بهيچ معني
در روي دلفريبت هر كس كه نيست حيران يا پيكريست بيجان يا صورتيست اعمي
ساقـي شـراب باقــي درده كه اهــل دل را كاري نمي گشايد از علم [و] درس فتوي
مـن بنــدگيّ جانــان تــا اختيــار كــردم پيچيـد همّتم سر از تـاج و تخت كسري
وامـق نمــي شكيبـد از روي خـوب عــذرا مجنــون نمي توانـد كــردن وداع ليلـي
فــردا كه از وجــودم نــام و نشــان نمانـد هر ذرّه اي ز خاكــم وصلت كنــد تمنّي
بيچــاره ميـرِ بيــدل چندانـك از دهانــت كامــي كنــد تمنّــا هـرگز نگويي آري
اين غزل نويافته محسوب مي شود.
ـ بــي روي دلارام دل آرام نــدارد مسكين دل آنكس كه دلارام ندارد
اين غزل هشت بيتي كه پنج بيتِ آن تذكرۀ دولتشاه و عرفات العاشقين (شاعران قديم كرمان، ص 488) و چهار بيت آن در خلاصةالاشعار (نك: پيش از اين، فقرۀ 28) هم آمده در سفينۀ سيف جام، نه بيت دارد با اين تفاوت ها:
چينش ابيات در قياس با چينش آقاي ميرافضلي چنين است: 1، 2، 5، 6، 7، بيت نويافته، 3، بيت نويافتۀ ديگر، 8. ابيات نويافته در اينجا نقل خواهد شد، اما براي شرح اختلاف ضبط ها به تصوير اشعار مير در اين سفينه كه خواهد آمد، رجوع شود.
بــي نــام تـو حاصل نبـود كـام زبانــم آسوده زباني كه جز اين كام ندارد
در روي زمين مرغ دلي نيست كه امروز صيّــاد سـر زلف تو در دام ندارد
ـ كار ما در عاشقي چون قامتت بالا گرفت گنج عشقت در دل ويرانـ[ـۀ ما] جا گرفت
اين غزل در هشت بيت با اختلاف هايي در چينش، ضبطها و تعداد ابيات، در شاعران قديم كرمان (صص 421ـ422) از روي مونس العشاق سليمان قونوي وارد شده است. چينش ابيات در قياس با شاعران قديم كرمان چنين است: 1، 2، 3، 4، 5، 7، بيت نويافته، 6، 8. و اينك بيت نويافته، با اين توضيح كه براي شرح اختلاف ضبط ها به تصوير نسخه مراجعه شود:
كي تواند بي سر زلفت شبي بردن به سر هركرا از پاي تا سر آتش سودا گرفت
ب. در كتابخانۀ سلطنتي (كاخ گلستان) سفينۀ مهمي هست كه اصل آن در عصر شاه شجاع مظفري تدوين و نسخۀ استنساخ شدۀ آن كه اينك به شمارۀ 521 در آنجا نگه داري ميشود مورّخ 16 ذيقعدۀ 849ق است. در برگ 141پ از اين سفينه چهار بيت از مير كرماني هست كه در شاعران قديم كرمان (ص 452، شعر 76، ابيات 4، 3، 5 و 6) نيز آمده و تكراري محسوب مي شود. منبع اشعار آقاي ميرافضلي براي اين شعر، سفينۀ محمودشاه نقيب بوده است.50
ج. در كتابي ارزنده موسوم به هَوَس نامه اثر محمدبن محمدبن قطب الدين ازنيقي كه در 891ق به نام سلطان بايزيد خان عثماني تدوين شده و نسخه اي از آن به شمارۀ 2396 نگه داري مي شود ابيات بسياري از شاعران فارسي گوي قديم ديده مي شود، از جمله شعري از ميركرماني در برگ 11 پ:
دل را به هيچ روي اميد نجات نيست زان دام عنبرين كه طنابست در طناب
اين بيت كه در فقرۀ 11 از مقالۀ حاضر آمده، در شاعران قديم كرمان نيست و نويافته تلقي مي شود. ضبط مصرع دوم با ضبط فقرۀ 11 در يك واژه تفاوت دارد.
د. در سفينۀ 4529 دانشگاه تهران كه نسخه اي بياضي در قطع كوچك به خط و كاغذ سدۀ دهم قمري است و پيشتر متعلق به مرحوم باستاني راد بوده، غزلي از ميركرماني در صفحات 16ـ17 آمده كه از ديد آقاي ميرافضلي پنهان مانده است،البته اين غزل تكراري است و در شاعران قديم كرمان (ص 464ـ465، شمارۀ 93) بر اساس مجمع الشعرا وارد شده است. در سفينۀ بياضي دانشگاه اين غزل هفت بيت دارد شامل اين موارد از ضبط مجمع الشعرا : 1، 2، 3، 4، 5، 6، 9. تصوير آن خواهد آمد كه اختلاف ضبط ها را در آن مستند خواهيد يافت.
هـ . در سفينۀ 13463 كتابخانۀ مجلس كه در فهرست آنجا «سفينۀ صامت» اثر صامت بروجردي نام گرفته (ج 36: 408) و طبق نشانه هاي كتاب آرايي و خوشنويسي، از سدۀ دوازدهم قمري است، در صفحۀ 508 غزلي از مير كرماني هست به اين سرآغاز:
بي روي دلارام دل آرام ندارد مسكين دل آنكس كه دلارام ندارد
دربارۀ اين غزل به متن مقالۀ حاضر، شعر شمارۀ 28 و پيوست (همين بخش)، مورد الف غزل سوم و توضيحات آن مراجعه شود. از آنجا كه اين نسخه تنها ابيات 1، 3، 4، 7 و 8 اين غزل را دارد، به يقين از تذكرةالشعراي دولتشاه گرفته شده و ارزشي در تصحيح ديوان مير ندارد.


پي‌نوشت ها:
1. شاعران قديم كرمان، سيد علي ميرافضلي، تهران، نشر كازرونيه، چ 1، 1386ش، صص 399ـ494، 669ـ678.
2. شاعران قديم كرمان، ص 403.
3. همان، صص 669 ـ 678.
4. همان، ص 400.
5. عرفات العاشقين (نسخۀ كتابخانۀ ملك)، گ 1012؛ شاعران قديم كرمان، ص 400.
6. مرحوم گلچين معاني طبق همين ديباچۀ مؤلف، نام شاعران آن را ثبت كرده است، نك: تاريخ تذكره هاي فارسي، صص 525 ـ 537.
7. مقاله اي در اهميت اين دستنويس تهيه كرده ام كه شايد در آينۀ پژوهش منتشر شود.
8. نويافته ها را با علامت ستاره متمايز كرده ام.
9. خلاصةالاشعار، نسخۀ كتابخانۀ چشمۀ رحمت، گ 405 ـ 410.
10. اصل: آنچه.
11. اصل: شبيهِ «بسازيم».
12. شاعران قديم كرمان، صص 406ـ407، شعر شمارۀ 3، ابياتِ 1،2 و5.
13. همان، ص 406، شعر شمارۀ 2، ابياتِ 8 و 10.
14. همان، ص 409، شعر شمارۀ 7، ابياتِ 1، 2، 4، 6 و 8.
15. همان، ص 670، شعر شمارۀ 1 از سري استدراكي ها، بيت 1. بيت بعدي نويافته است كه با ستاره مشخص شد.
16. كذا في الاصل. شايد «زهر و نوش» بوده است.
17. اصل: كانچه.
18. اصل موريانه خوردگي دارد. اين كلمه به حدس و گمان ضبط شد.
19. شاعران قديم كرمان، ص 427، شعر شمارۀ 39، ابيات 1 و 2.
20. شايد بيتي از وسط غزلي باشد كه آن غزل گويا به صورت ناقص در شاعران قديم كرمان (صص 424 ـ 425) به شمارۀ 35 آمده است.
21. كلمۀ آخر موريانه خورده و مشكوك است.
22. اصل: دلارام (مثل كلمۀ قبلي).
23. شاعران قديم كرمان، ص 423 ـ 424، شعر شمارۀ 33، ابيات 1، 5، 3 و 4 (ضبط بيت 4 اندكي متفاوت است).
24. فقط بيت نخست آن در شاعران قديم كرمان (ص 423) هست. دو بيت ديگر نويافته است كه با ستاره مشخص شد.
25. شاعران قديم كرمان، ص 426، شعر شمارۀ 38، ابيات 2 و 3 (در بيت 3، نسخۀ حاضر «زلفش» دارد به جاي «زلفت» كه ترجيحي به ضبط ميرافضلي ندارد)
26. همان، صص 671ـ672، شعر شماره 3 از اشعار استدراكي، ابيات 1 و 4 (با اختلافاتي در ضبط ها كه به نظر ضبط مرجح همان است كه در شاعران قديم كرمان ديده ميشود).
27. ظ: گهگه ببوي احسان سوي. نك: پاورقي بعدي.
28. شاعران قديم كرمان، ص 671، شعر شمارۀ 2 از استدراكي ها، بيت آخر (با تفاوت هايي در ضبط).
29. موريانه خوردگي. قياساً اضافه شد.
30. اصل: «ندارد» يا چيزي شبيه آن. به نظر تقي كاشي در نوشتن كلمۀ رديف اشتباه كرده است.
31. در اصل يك كلمه جا افتاده و وزن شعر مختل است. گويا در اين محل، بتوان كلمۀ «شوري» را جايگزين كرد.
32. شاعران قديم كرمان، صص 428ـ429، شعر شمارۀ 41، ابيات 1، 2 و 4 (با يك تفاوت جزئي در مصرع نخست بيت اول).
33. اصل: بازم (بدون نقطۀ حرف اول). تصحيح قياسي شد.
34. اصل: ناله اي.
35. شاعران قديم كرمان، ص 432، شعر شمارۀ 46، بيت 3.
36. همان، ص 435، شعر شمارۀ 50، بيت 1.
37. اصل: نه بندد.
38. شاعران قديم كرمان، ص 439، شعر شمارۀ 55، تك بيت. مصرع اول آن شبيه مصرع نخست از فقرۀ 55 خلاصةالاشعار است.
39. همان، ص 444، شعر شمارۀ 63، ابيات 1 و 5.
40. همان، صص 672ـ673، شعر شمارۀ 4 از استدراكي ها، ابيات 1 و 7.
41. اصل: به بينم.
42. شاعران قديم كرمان، ص 454، شعر شمارۀ 79، ابيات 4 و 7.
43. همان، ص 455، شعر شمارۀ 80، ابيات 6 و 7.
44. موريانه خوردگي.
45. شاعران قديم كرمان، ص 463، شعر شمارۀ 91، ابيات 3 و 5.
46. همان، ص 464، شعر شمارۀ 93، ابيات 1 و 5. به پيوست، قسمت الف (غزل اول) و د مراجعه كنيد.
47. اصل: وصف و جاه اعتبار [كذا]. قياساً تصحيح شد.
48. «مجموعۀ لطايف و سفينۀ ظرايف، منبعي كهن در شعر فارسي و صنايع ادبي»، عارف نوشاهي، معارف، دورۀ شانزدهم، شمارۀ 1، فروردين ـ تير 1378، شمارۀ پياپي 46، ص 50ـ56.
49. اصل: شوريده كيست.
50. با سپاس از خانم تبريزي مدير كتابخانۀ كاخ گلستان، خانم كمالي و خانم سامانيان مسئولان بخش ميكروفيلم كتابخانه مزبور كه عكس نسخه با لطف ايشان بررسي شد.