فاطمه لشکری(راحیل کرمانی)
اشعار:
شعله زبانه مي كشد
امشب از اين تب فراق شعله زبانه مي كشد
شعله، مرا به خلوت درد شبانه مي كشد
جذر و مد خيال من، آب دوچشم خسته را
بار دگر ز سينه ام ،سوي كرانه مي كشد
عاقبت امشب اين دلم با قلم شكايتش
كار مرا به دفتر شعر و ترانه مي كشد
آه من از كمان دل پر زد و بي نشانه رفت
بي خبر از خيال من، خط و نشانه مي كشد
رشته ي جان من گسست ،يك نخ آرزو شدم
گوهر ديده رابه آن دانه به دانه مي كشد
شانه ي من شكست از اين موي سفيد انتظار
دست سياه غم به آن يكسره شانه مي كشد
جان من آمده به لب ، مي رود از كفم برون
هر چه كه مي كشد دل از جور زمانه مي كشد
حسرت آرزوي او جان مرا به كوي او
كوچه به كوچه مي برد، خانه به خانه مي كشد
خلوت خانه ام از اوست،شعر و ترانه ام از او
جان مرا به سوي او ،دست بهانه مي كشد
قاصدك خيال من پرزده در هواي او
حرف من و دل مرا، او به ميانه مي كشد
***
اي نديم خلوت افلاكيم
يك شبي از بيكران آسمان
در ميان يك حريم بي نشان
شعله اي در روح وجانم خانه كرد
عشق اندر استخوانم لانه كرد
در ميان پرنياني از سخن
اين قلم لغزيد در دستان من
عطر مولا در كلامم جان گرفت
واژه هاي من سر و سامان گرفت
جرعه جرعه، اي شميم آفتاب
واژه نوشيدم از اين درياي آب
قطره قطره ،عشق را در جان من
ريختي از جام زيباي سخن
با شرابي از سبوي نور تو
گشته جانم دم به دم مخمور تو
اي لهيب لحظه هاي التهاب
اي صداي واژه هاي آفتاب
اي غريو هيبت فرياد بدر
اي نواي هق هق ِ شبهاي قدر
اي صداي غربت اندوه ماه
اي طنين ناله هاي سرد چاه
اي حديث سبز نور" لافتي"
اي تو منشور كلام" هل اتي"
اي صفير بغض پنهان گلو
اي خداي نكته هاي مو به مو
شهر قاموس نبي را، جان تويي
در تويي، دروازه ي ايمان تويي
كوثر اميد، در دستان تو است
چشم من بر دست نور افشان تو است
اي نديم خلوت افلاكيم
واكن از من بندهاي خاكي ام
از نفسهاي تو جانم جان گرفت
درد من از نام تو درمان گرفت
اعتبار اين قلم از ناي تو است
جان من دُردي كش صهباي تو است
***
درد من
درد من در سينه ام هر لحظه غوغا مي كند
رازهاي خفته را بر من هويدا مي كند
درد را تا انتهاي سينه مي بايد فشرد
استخواني هست آنجا ،عقده را وا مي كند
من نمي خواهم كه باشم همنشين دردها
درد مي گردد مرا هر لحظه پيدا مي كند
چون سراغ از او نمي گيرم به من سر مي زند
او مرا شرمنده ي اين مهر زيبا مي كند
بايد از او من وفاداري بياموزم كه خوش
با دلم مي سازد و با من مدارا مي كند
لرز مي افتد به جانم از تب ياران سرد
گرمي اين درد ،لرزم را مداوا مي كند
خسته ام از ادعاي ياوران نيمه راه
درد هم دارد خودش را در دلم جا مي كند
***
ايمان بياور به كيش مسيح مهر من
قدّيسه صومعه ي سكوتم
گهواره ي مسيح صداقتم را بياوريد
تا مرا گواهي كند
كه ميوه ي پاك دامان محبّتم
از نسل خدا است..
ايمان بياور
به كيش مسيح مهر ِمن
كه دم گرم و زلال بي ريايي اش
كالبد تنهايي را جان مي بخشد
و دستان معجزه گرش
بيماري زردي احساس را مداوا مي كند
ايمان بياور
به كيش مسيح مهر من
كه شبها در گوش جان ِ تو
يوحناي عشق تلاوت مي كند
...اينگونه كه
ميخ هاي بلند غروررا
به تخته هاي غفلت مي كوبي
مي ترسم بر بلنداي تپّه ي سكوت
برايش صليبي بنا كني....
بعد از آن .....
شايد هر صبحدم
ناقوس هاي خاطره را به صدا در آوري
و چليپاي ياد او را
تمام عمر به گردنت حمايل سازي
امّا چه سود؟
مسيح مصلوب ديگر
مرده را جان نمي دهد.....
***
من ز خود بي خبرم انچه ز من هست از اوست
اي واي !من كه بودم؟اينجا چرا فتادم؟
اين خانه ،خانه ام نيست ،من در كجا فتادم؟
جايم بهشت رضوان در سايه ي خدا بود
با من چه كرد آدم دراين سرا فتادم؟
"قالو بلي" در افكند اندر بلاي دهرم
تا آن بلي بگفتم در اين بلا فتادم
من يك پرنده بودم بر روي شاخ طوبي
بالم شكسته اينك بردست و پا فتادم
بي دام و دانه بودم، بي منّت نفسها
اينجا چرا به دام آب و غذا فتادم؟
جان مرا زبستان راندند جمع مستان
همچون ني از نيستان خود جدا فتادم
من ناي ني ندارم كز درد ناله سازم
اينجا زبينوايي من از نوا فتادم
اي ميوه ي بهشتي،نفرين به آب و رنگت
حُبّ تو غافلم كرد در اين جفا فتادم
***
مرغكي هست سخن در قفس تنگ دهان
روز اوّل كه سخن در دل ما ساز گرفتعشق در سينه ي ما قدرت پرواز گرفت
نيست بي فضل ِ سخن،عشق، مهيّا هرگز
عشق، از جان سخن، مايه از آغاز گرفت
سوزي از ساز سخن در دل ما روشن شد
جانمان، چنگ زنان، پرده ي اين ساز گرفت
قدر بشناس سخن را كه كليد دل ما است
آدم آن را به دو صد محنت و صد ناز گرفت
مي توان قفل در سينه به آن باز نمود
مي توان دست به گنجينه ي هر راز گرفت
قالب روح كسان را ،به سخن هاي عيان
مي توان با وجب، انداز و برانداز گرفت
مي توان با سخن مهر، دلي را پرورد
شهره ي عشق شد و رتبه و آواز گرفت
"از صداي سخن عشق نديدم خوشتر"
خواجه اين گفت كه آوازه ي شيراز گرفت
مي توان با سخن سرد دلي را لرزاند
مهر ِ صد ساله ي خود را، ز دلي باز گرفت
مرغكي هست سخن، در قفس تنگ دهان
چو پراندي نتوان باز ز پرواز گرفت
***
هواي سيب
اينجا......بر روي نقطه ي كوچكي
از اين سيب دوَراني حسرت
كه وسوسه ي حوّا، پيشكش جاودانه ي آدم كرد
خانه اي ساخته ام
از جنس سكوت
و همنشيني دارم، نه از جنس خاك....
كه از جنس بلور !!!
به نام"تنهايي"
...كه هر روز برايم غذاي گرم آرزوي مي پزد
و ذهن خسته ي مرا جارو مي كند
گهگاه......
لباسهاي خيالم را با آبهاي شور مي شويد
و درزهاي عاطفه ام را با سوزن اميد، رفو مي كند
هر شب
بستر گرم غم هايم را عاشقانه پهن مي سازد
وبرايم لالايي سكوت مي خواند.........
آدم...
مگر غير از اين چه مي خواهد؟
خدا را شكر
كه او هرگز
بهشت كوچك احساس مرا
به هواي سيب نمي فروشد..........