يكي ديگر از شاعران كرماني «جانعلی خاوند» از شاعران خون‌گرم و خوش قريحه‌ي حوزه هلیل است که در غزل سرايي،‌ ذوق و قريحه‌اي قوی دارد. خاوند، زاده‌ي  رودبار جنوب است و غرابتی که گاهي در غزلهایش به چشم می‌آید، برخاسته از بادهای دربدری است که در آنها می‌وزد. خاوند، زبانی پاکیزه و سر به صلاح و صمیمی دارد

از خاوند، چند سال گذشته مجموعه‌ي «سنگها آن طرف میکده خشم‌آگین اند» منشر شده (قم، 1386) که حاوی غزل، مثنوی و رباعی و دوبیتی است و مقدمه‌ای به قلم علیجان سلیمانی (شماله) شاعر همشهری‌اش دارد. از غزلهای این مجموعه چند تایی را با هم می‌خوانیم:

 

زیر سقفی که بلافاصله از هم پاشید

سر پناه دو سه تا چلچله از هم پاشید

سالها خانه ما فاجعه را می‌خندید

که چنین پیشتر از زلزله از هم پاشید

قد کشید از دل هر گردنه اشباحی چند

که ثبات قدم قافله از هم پاشید

صبر نخلی که غرور عطشش تاول زد

ای همه حرمله! این مرحله از هم پاشید

آخرین بغض خدا را قلمم می‌رقصد

اگر از پای سخن سلسله از هم پاشید

در نمازت خم ابروی کرا دیدی شیخ؟

که حواست وسط نافله از هم پاشید

عشق را تجربه کردیم، و آرامش ما

همه‌اش روی همین مسئله از هم پاشید

 

می‌خواهم از انجام آغازی بسازم

با استخوان روح خود سازی بسازم

تا در جنون رقص آوارت نمایم

در هفت بند نایم آوازی بسازم

شاخ نبات شعر من شو شاخ شمشاد!

تا با تو از جیرفت شیرازی بسازم

گوساله‌سازان در پی چشم تو هستند

باید ز بسم الله اعجازی بسازم

مثل تو می‌خواهم پس از مرگ پرنده

طرح جنون آمیز پروازی بسازم.

قدم سبز تو وقتی که به تکرار افتاد

شرح کوچیدنت از آبی خودکار افتاد

بوسه می‌زد غمی از جنس تو در باور باد

عطر چون سایه به انبوه چمن‌زار افتاد

رهگذر تا که به تاریکی شنها زُل زد

از گُل خنده او شاخه سیگار افتاد

در پی خنده به سیمای تو ای شاخه گُل

رعشه پنجره بر پهنه دیوار افتاد

پیش سردار بگو مسئله دار و طناب

اگر ای باد گذارت به سر دار افتاد

«خانه دوست» نپرسیدم و از بخت بدم

آن پس بچه هم از روی سپیدار افتاد!

 

گرچه در گردنه صدها تن بی سر باقی است

دو شب دلهره تا فصل کبوتر باقی است

تا که معیار غرور تو بسنجیم، هنوز

قلعه پیر بدون در و پیکر باقی است

آه سردی که سرآغاز سرشکی داغ است

سالها بی تو میان من و ساغر باقی است

مانده سرمایه‌ام از آن همه تکرار نگاه

انتظاری که سراسیمه برین در باقی است

از مسیح تو : وطن، مریم پاکیزه! ببین

جسدی یخ زده در گوشه بستر باقی است

شعر گنگی که جوانی مرا می‌گرید

سبز در حاشیه کهنه دفتر باقی است.